تبليغاتX
ساكنان زمين
زندگي عشق است، عشق افسانه نيست ............... آنكه عشق را آفريد ديوانه نيست
 
 

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

 

با نفس هاي شبم پيوندي است.

 

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

 

گويدم دل: هوس لبخندي است.

 

***

 

خيره چشمانش با من گويد:

 

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

 

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

 

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

 

***

 

خشت مي افتد از اين ديوار.

 

رنج بيهوده نگهبانش برد.

 

دست بايد نرود سوي كلنگ،

 

سيل اگر آمد آسانش برد.

 

***

 

باد نمناك زمان مي گذرد،

 

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

 

خانه را نقش فساد است به سقف،

 

سرنگون خواهد شد بر سرما.

 

***

 

گاه مي لرزد باروي سكوت:

 

غول ها سر به زمين مي سايند.

 

پاي در پيش مبادا بنهيد،

 

چشم ها در ره شب مي پايند!

 

***

 

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،

 

بايدم دست به ديوارگرفت.

 

با نفس هاي شبم پيوندي است:

 

قصه ام ديگر زنگار گرفت.

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 
 

دلم تنگ است

 

انگار چیزی از سلاله ی یک غم غریب

 

لحظه های مرا به احتضار میکشاند

 

و ریسمان بغضی

 

احتقان مرا تسریع میکند.

 

بادی نمی وزد

 

و صدایی در من فریاد میزند:

 

               "  بگذار گلویت آواز بخواند

 

                         تا عقده های دل بیقرارت را

 

                             در لخته های خون

 

                                بیرون تف کند "

 

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 
 

تو کوچه مون صدای تو... صدای خنده های تو... دیگه شنیده نمیشه... رفتی برای همیشه

چشات برام یه قصه گفت... یه قصه از یه غصه گفت... یه قصه از جدایی ها... آخر آشناییها گفتی قفس تنگ برات ... رنگا چه بیرنگ برات ... گفتی هوای تازه نیست ... خونه برات اندازه نیست گفتی دیگه خسته شدی ... طاووس پر بسته شدی ... گفتی آغاز می خوای ... سرود پرواز می خوای می خوای بری به اوجها... رو بال نرم موجها... گفتی که عشق من کمه... حرفام برات پر از غمه تو سینه قلب من شکست... رو بوم دل غروب نشست... انگار دارم خواب می بینم... مهتابو رو آب می بینم چگونه باور بکنم... غصه رو از بر بکنم... عطر تنت تو خونه نیست... تو زندگیم بهونه نیست...

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 
 

عرض کردم عاشقم... فرمود کیست ...

عرض کردم دل اسیر الفتی است... فرمود کیست ...

عرض کردم گفتنش بی حرمتی است ...

بنده بی تقصیر و این دل مدعی است...  فرمود کیست ...

عرض کردم آشناست ... گرچه عشقی نابجاست ...

آنکه گفتم عشق ماست ... وای بر من او شماست ...

 خنده ای فرمود و گفت ... با دل ما در نیوفت ...

ما زبس آزرده ایم ... ترک این دل گفته ایم ...

عاشق دیوانه ما کم داشتیم؛ ... ما ترا عاقل بسی پنداشتیم ...

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 
 

سرنوشت تو متنی است

 

که اگر ندانی

 

دست های نویسندگان

 

می نویسند

 

اگر بدانی خود می توانی

 

نوشت.

 

 

"دکتر شریعتی"

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 
 

چه كسي خواهد ديد ؛

مردنم را بي تو

گاه مي‌انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد ؛

آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي

روي خندان تو را كاشكي ميديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد

و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد

و تكان دادن سر ...

چه كسي باور كرد ؛

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ... !

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 
 

 

در کنج خلوت زندان

 تنیده ات بنشین

و دریای مواج را بنگر

او فردا نخواهد بود

و تو در حسرت گفتن دوستت دارم

غرق می شوی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 
 

رفتی و قصر خيالم را فروريختی

رفتی و تاروپود عشق را گسستی

رفتی و از رفتنت داغها مانده به اين دل

رفتی و از رفتنت گُلها شدند گِل

رفتی و من ماندم و تاروپود از هم گسسته

تاروپود عشق،عشق گذشته

رفتی و من ماندم و خاطرات تلخ و شيرين

رفتی و من ماندم وياد ان روزهای ديرين

رفتی و ازآن پس نشد ماه تابان

رفتی و ازآن پس نبارید زابر باران

رفتی و از رفتنت خشکیدند جویبارها

رفتی و از ذفتنت پژمردند گلزاران

رفتی و من شدم چون مرغ عشقی تنها

رفتی اما،یادت ماند در دلها

|+| نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 

 

با همهٔ بی‌سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام

 

دل‌خوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

 

آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی‌ام

 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

 

حرف بزن! ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام

 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام

 

ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ها نکشانی به پشیمانی‌ام

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  |
 
 

گفتم از عشقت جدا شوم

و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم

دل من محبوس است

در زندانی که

میله هایش حرف های عاشقانه تو

و زندانبانش چشمان دلربای توست

ای کاش نامه های عاشقانه ام رابه همراه کبوتران سپید

برایت با اشک های شبانه ام راهی می کردم

نه نه !

نمی توانم هرگز زندان دلت را رها کنم

من این اسارت را از آزادی اما بی تو بیشتر می خواهم

واگر حتی روزی

وقت آزادی ام فرا رسد

به کبوتران سپید خواهم گفت

که خاکستر تن بی جانم را برایت آورند

 

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
 

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی

كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد

چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

 

 

|+| نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
 
بالا